خاطره بازی
یا اینکه چطوری تنهایی دوربین دست میگیری و دوره میافتی توی خیابانها و عکاسی می کنی و یا خجالت نمی کشی تنهایی می روی موزه و بازار و به همه سوراخهایش هم سرک می کشی و عکس می گیری؟آن هم با چادر!!
همیشه جوابم این بود که بارها با اطرافیان قرار گذاشته ام و امروز فردا کرده اند اگر بخواهم منتظر بقیه شوم باید بنشینم و دنبال هیچ کاری نروم.
چند باری با من همراه شده بود می گفت چه راحت با آدمهای توی خیابان همصحبت میشوی
می گفتم آری من غریبه های رهگذر مردم کوچه و بازار پیرمردهای سر چهارراه ها کودکان بازیگوش تعطیل شده از مدارس و مهد کودک ها را دوست دارم،بین شادیها و غم هایشان گم میشوم.حتی گاهی مسیرهای طولانی را پیاده می روم تا بیشتر ببینمشان،تا بیشتر لمسشان کنم.وقتی طرحی در سر دارم بین مردم میچرخم حتی در موردش با بعضیشان حرف میزنم...
اما راستش را بخواهید از شما چه پنهان از لحظه های دور همی شاد می ترسم.آنقدر از دست داده ام که از بدست آوردن و وابسته شدن می ترسم.
هنوز چهره سمیه از جلوی چشمم دور نشده که چطور به کام مرگ کشیده شد و هنوز که هنوزه بعد از مرگ سمیه استاد واحد را مثل قدیم شاد ندیده ام.
هنوز هم از کوچه های جنت که رد میشوم محفل کوچک استاد که دیگر سالهاست با مرگ سمیه و کوچ استاد تعطیل شده اشک به چشمانم می آورد.
هنوز هم کوه و در و دشت که می بینم بچه های شاد کلاس نقاشی در ذهنم تداعی می شود که به سمت هم هسته آلبالو پرتاب می کنند و قهقه هایشان در ذهنم تبدیل به سوت سکوت می شود و لبخندهایشان تبدیل به اشک حسرت..
هنوز از مقابل بیمارستان منتصریه که رد می شودم جمع بیماران کلیوی و ام اس را به خاطر می آورم و شبهای گرم تفسیر حافظ استاد صالح زاده و آوازهای گرم صدای پر مهرش در جمع دوستان کانون موج مثبت و ریحانه النبی...
هنوز کوچه آشتیانی سناباد برایم پر است از همراهی های مریم و شادمانه های بچه های دفتر کیان و شعرهایی که برای هم روی تخته می نوشتیم و روح هایی که احضار میکردیم و تا سر حد مرگ می خندیدیم و گاهی می ترسیدیدم.
هنوز هم از حاشیه مدرس که رد می شوم شیطنت های حوری برایم زنده میشود که از خانه تا مرکز آموزش صنایع دستی با هم همراه می شدیم و او می رفت سر کلاس منبت و من مینیاتور و چه مسخره بازی هایی که توی راه برای هم در نمی آوردیم.
یادم نمیرود روزهایی را که با هم قرار خیابان گردی می گذاشتیم و عاقبت از طبقه منهای دو زیست خاور سر در می آوردیم و نقاشی کشیدن های حمید آقا...
چقدر حسرت خوردیم چند روز گذشته وقتی با تکتم از هنرکده های کوچک خط و نقاشی زیست خاور دیدن میکردیم و چقدر یاد حوریه-که حالا سالهاست مشهد را ترک کرده و در دامنه کوه های سرسبز کتول دارد نفس می کشد - برایمان درد آور بود.
دلم برای "آشغال" گفتن های پر خنده ات تنگ شده حوری خیلی تنگ...
حالا از حاشیه خیابان کوهسنگی تند عبور میکنم از جنت با سر پایین و سریع رد میشوم از چند متری بیمارستان منتصریه رویم را بر میگردانم تا فارغ بگذرم...
این روزها حتی وقتی بیکار میشوم توی خانه نمی نشینم و به خنکای تاریک انباری که چند ماهی است تبدیل به کارگاه کوچکی کرده ام پناه می برم.
حالا هم از جمع گرم دوستان مجازی از مشاعره هایمان در رندانه از خط نوشتن هایمان و صدا ضبط کردن و دور همی های مجازی مان...
یادتان هست اینجا پستی گذاشته بودم و از ترسهایمان گفتیم؟یادش به خیر....
یا پستهایی که از المانهای شهری و برداشتهای دوستان گذاشته بودم؟آن پست را خاطرتان هست که از داخل سقف برج آزادی عکس گرفته بودم و پرسیده بودم این کجاست؟و یا آن را که در رابطه با کشف یک کافه کتاب در مشهد نوشته بودم و اتفاقا صاحب کافه هم رد وبلاگم را زده بود؟یا آن پست که از نذر شمعدانی هایم اینجا گذاشته بودم!یادتان هست ماه رمضان سال گذشته را تنها بودم و از تلوزیون تماشا کردن و کشف قند پهلو و شربت سکنجبین برایتان نوشته بودم؟!اما حالا خیلی بد شدم،حتی می ترسم تلوزیون را روشن کنم،مبادا قند پهلو پخش کند!
انسیه عزیزم ازت خواهش میکنم اون کافه دوستان رو دوباره راه بنداز
دوباره یک پست بذار تا همه مون از سوتی دادنامون بنویسیم از معلم آزاریها مون،مطالب چالشی بذار واسش اظهار نظر کنیم؛یا مشاعره بذار دو دقه یک بار پنجره کامنت رو رفرش بزنیم و جواب همدیگه رو بدیم...
فهیمه جون اون تریبونتو وردار بیار که هی بریم پشت تریبون و هی از "همین تریبون"واسه هم نطق کنیم.
مریم جون دوباره شعر سیمین تغییر بده و از زبان خودت بنویس و جمع دوستان گذری عاشقانه رو با اشعار مناظره ای قشنگتون گرم کن...
هعی دوستان دلم واسه خودمون تنگ شده،بیاین هم رو دریابیم
دستم به روزا و آدمای رفته اش که نمی رسه،اما شماها که هستین :(
دیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ
که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود؟