تصویر متعلق به کدام بناست؟

نشریه خط برای استفاده علاقمندان



http://s4.picofile.com/file/7963359030/Qestion.jpg

تصویر متعلق به کدام بناست؟پاسخ در ادامه مطلب


-راهنمایی:

الف_ تصویر متعلق به داخل گنبد فیروزه ای بناست.

ب _ 99/9درصد ایرانی ها این بنا رو کاااااااملا میشناسن و به معماریش افتخار می کنن

***یک بنای جذاب و زیبای دیگر این سرزمین با طراحی هندسی زیبای هوشنگ سیحون


ادامه نوشته

بگذار برگردم همان جایی که بودم

دیروز دختر خاله ام اومده بود خونمون؛یک بچه یک سال و هفت ماهه داره که خوراک ماست و ما بچه ندیده ها هم حسابی هربار که میاد باهاش بازی میکنیم و میچلونیمش و اونم شیطنت میکنه و دلبری...

اما این بار مادرش به خاطر اصلاح تغذیه ی فرزند کوچولوش مجبور شده بود که شیر خودش رو قطع کنه و دیگه بهش نده،بچه بیچاره شده بود مثل یک پیره زن درد کشیده،دیگه امیدی نداشت که مامانش بهش شیر بده بنابراین اسرار نمیکرد ولی مدام خودش رو مثل مصیبت زده ها مینداخت تو بغل مامانش و بغض می کرد.

اگر هم یک جایی سرش گرم میشد مدام بی قراری میکرد؛مادرش هم همینطور دو دقیقه یک بار سراغ بجه رو میگرفت و علی رغم همیشه که خیلی راحت اونو میسپرد دست ما انگار یک چیزی گم کرده بود

مادر یک ور بیقراری میکرد و بچه یک ور،هر دو بیقرار از یک آغوش گرم و دوست داشتنی،بی قرار از عبور از یک سیکل از دوره های زندگی که آدم باید پشت سر بذاره و بعدن حسرتش رو بخوره...

از دیروز همش دارم به این فکر میکنم که توی این دنیا که خیلیامون حسرت بچه گی رو میخوریم فقط عامل فراموشیه که باعث میشه فکر کنیم قدیما بی درد بودیم وگرنه آدمیزاد حتی توی یک سالگی هم درد و غم داره،انگار گِل آدمیزاد رو با درد سرشتن؛شاید برای همین هم هست که وقتی به دنیا میاد گریه میکنه...


-دارم فکر میکنم که من یک غصه کمتر از بقیه کشیم که از بیخ شیرخشکی بودم،هر چند توی حساس ترین سن تجربه آغوش مادر و شنیدن مداوم صدای ضربان قلبش رو هم از دست دادم؛و خیلی چیزای دیگه رو هم!!!

-با رشته های غم سرشته تار و پودم
بوی عدم می آید از عمق وجودم
مانند یک فواره ی در حال برگشت
پیداست از حالا سرانجام صعودم
بازار دنیا جز ضرر چیزی ندارد
من همچنان با خوش خیالی فکر سودم
شمعی و می سوزی اسیر سوز و سازی
اشکم که می بارم اسیر دیر و زودم
بعد از قفس دیگر کسی دلتنگ من نیست
بگذار برگردم همان جایی که بودم




من از لبخند لبریزم و از گریه فراوانم...




ph:mohammad hasan SaLaVati

به مهربانی امام رضا علیه السلام


همیشه قبل هر حرفی برایت شعر می‌خوانم
قبولم کن من آداب زیارت را نمی‌دانم


نمی‌دانم چرا این قدر با من مهربانی تو
نمی‌دانم کنارت میزبانم یا که مهمانم


نگاهم روبه‌روی تو بلاتکلیف می‌ماند
که از لبخند لبریزم، که از گریه فراوانم


به دریا می‌زنم، دریا ضریح توست غرقم کن
در این امواج پرشوری که من یک قطره از آنم


سکوت هرچه آیینه، نمازم را طمأنینه
بریز آرامشی دیرینه در سینه پریشانم


تماشا می‌شوی آیه به آیه در قنوت من
تویی شرط و شروط من اگر گاهی مسلمانم


اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می‌گویم:
که من یک شاعر درباری‌ام مداح سلطانم

"حمیدرضابرقعی"



-وفات فرزند عزیز امام مهربانی ها ، حضرت جوادالائمهعلیه السلام را به عموم شیعیان و دوستاران و به پیشگاه ولی نعمتمان امام رئوف رضاعلیه السلام تسلیت عرض میکنم.

-برنامه هایاجرای  تئاتر استانی رضوان

-نگاهی به طبیعت از منظر " انتزاع شخصی"



امیر ارسلان جاذب

داشتم توی فایلهای قدیمی گشتی میزدم چشمم افتاد به یکی از کارهایی که در دوران کاردانی برای درس آشنایی با معماری اسلامی انجام داده بودم.

چقدر من به خاطر این رشته و درس اینور اونور گشتم و دویدم،حقیقتا حتی اگه نخوام هیچوقت از رشته ام استفاده کنم به خاطر همه درسهایی که بهم داد و از هر وادی برام سخن گفت دوستش دارم.

معماری سرشاره از تاریخ،ادبیات،تصویرسازی،خط،حجم،نقاشی،جغرافیا همه چیز،اصلا همین شاخصه اش باعث شد که موضوع پایان نامه م بشه طراحی "فضا به مثابه رسانه"

وقتی باد،نور،صداها،مصالح و همه چیزش با آدمها حرف میزنه...

نوع قدیمی و تاریخی اش که دیگه با روح و روان آدم بازی میکنه،خصوصا اون دسته ای که هنوز دستخوش تغییرات نشده و هنوز میشه توش صدای آدمای قدیم رو شنید مثل موسیقی؛هه یادش به خیر...

"معماری موسیقی مکان است و موسیقی معماری زمان"

چقدر وقتی این جمله رو توی درس "انسان،طبیعت،معماری" شنیده بودم باهاش حال کردم...

حالا گذشته از احوالات من که الان کلی با این تصاویر یاد خاطرات رنگارنگم از برداشت و بررسی این بنا افتادم (و البته درد سرهای مربوط به چطور برم سر بنا و کی رو راضی کنم باهام بیاد و مامان نگران نشه و فلانی چی نگه و لولو منو نخوره و دزده منو نبره و از این برنامه ها که همیشه به خاطرش توی این رشته مشکل داشتم عاقبت هم همیشه شوهرخواهر مهربونم و مامان پایه ام همراهیم میکردن که امیدوارم سایه اشون کم نشه)باید بگم که مقبره ارسلان جاذب در جاده مشهد فریمان از اون بناهاییه که تک افتاده و بازدید کننده ای به دیدارش نمیره،میراث فرهنگی تازه دست اندر کار تعمیراتش شده و حتی همون نگهبانی هم که گذاشته ،همیشه بالا سر بنا نیست،البته تا اون موقعی که من ازش دیدن میکردم،اما امیدوارم به زودی به اقتضای نام متوفی هم که شده بشه یکی از جاذب ترین محل های منطقه در جذب توریست و بازدید کننده...

قطعا در ادبیات هم از ایاز غلام سلطان محمود زیاد شنیدید،این میل(مناره) به یاد این غلام ساخته شده؛

مختصری توضیح در رابطه با هنرهای بکار رفته در بنا و شاخصه های اصلی نوشتم ولی در صورت تمایل میتونید از  فایل مطالعات بیشتر به همراه نقشه هایی که من اون موقع باز ترسیم کردم استفاده کنید.


http://s3.picofile.com/file/7955928488/Kushk_Mil.jpg

http://s1.picofile.com/file/7955920856/Ajor_Kari_2.jpg

http://s4.picofile.com/file/7955930856/Mil_Ayaz.jpg

http://s1.picofile.com/file/7955920107/Ajor_Kari_1.jpg

http://s3.picofile.com/file/7956525478/Taj_Mil_Ayaz_copy.jpg

http://s3.picofile.com/file/7955924622/Ajor_Kari_6.jpg

http://s1.picofile.com/file/7955925157/Ajor_Kari_7.jpg

http://s4.picofile.com/file/7955925478/Ajor_Kari_8.jpg

http://s1.picofile.com/file/7955926876/Gonbad_Ajor_Kari.jpg

http://s3.picofile.com/file/7955928709/Me2.jpg

http://s3.picofile.com/file/7955922682/Ajor_Kari_5.jpg

http://s3.picofile.com/file/7955922147/Ajor_Kari_4.jpg

http://s2.picofile.com/file/7955921505/Ajor_Kari_3.jpg

http://s1.picofile.com/file/7955931391/Naghashi1.jpg

http://s2.picofile.com/file/7955932468/Naghashi2.jpg

مقبره امیر ارسلان جاذب

این مقبره مربوط به ارسلان جاذب امیر و سپهسالار توس یکی از دوسردار سلطان محمود غزنوی است. ارسلان جاذب از ممدوحان فردوسی شاعر حماسی ایران و از كسانی بوده است كه او را متمایل به گرایشهای ملی و حماسی در ایران در توس خوانده اند. در زمان حیات وی توس رو به پیشرفت و ترقی فرهنگی و سیاسی نهاد و از مراكز چهار گانه و پر اهمیت خراسان شد. وی درمدخل جنوبی دشت توس (37 کیلومتری جنوب مشهد نزدیک راه تربت جام و فریمان درمحل سنگ بست و در سال های 389-421-ه.ق رباطی بنانهاد وگورخودرا نیزدرمیان آن رباط ساخت ودرسالهای 419 ه ق تا 420 ه ق وفات یافت ودرهمان مکان به خاک سپرده شد. این بنا ازبناهای ارزشمند قرون اولیه اسلام درخراسان است که بصورت چهارطاقی تبدیل به هشت ضلعی گردیده وسپس گنبد آجری زیبایی ازنوع یک پوش برفراز فضای داخلی آن قرارگرفته است آجر کاری زیبا، چهاردیواری‌ها و کتیبه و تزئینات داخلی گنبد از نفوذ هنری بودایی نشان دارد که همراه با فرهنگ بومی آسیای مرکزی به خراسان کشانده شده‌است. بنا شامل یک ‌ اتاق‌ مربع‌ شکل‌ است‌ که‌دیواره‌های داخلی‌ آن‌ با نقش‌ آجری‌ تزئین‌ شده‌ است‌. فضای داخلی آن با رنگهای مختلف ونقوش هندسی کتیبه کوفی وگچبری زینت یافته است و گوشواره ای مشبک  پا کار گنبد وآجر چینی خفته وراسته بنا وخط کوفی معقلی زیرگنبد وتکرار کلمه محمود درآن از ویژگی های این بنا است زير گنبد داخلي، کتيبه اي آجري به خط کوفي به چشم مي خورد که با نقاشي گل و گياه و رنگهاي روشن تزيين شده است. اين کتيبه که آيه 101 سوره يوسف به خط کوفي بر آن حک شده، تمام زير گنبد را در بر مي گيرد اين آرامگاه به شکل چهار ضلعي باگنبدي برفراز آن ساخته شده است که مانند بناهاي اوايل اسلام، قابل مقايسه با بناهاي عهد ساساني است. گنبد اين آرامگاه، طرز احداث سه کنج (فيلپوش) را بخوبي نشان مي دهد. شيوه ي ايجاد اين گنبد، در گنبدهاي متعدد بعدي مانند مسجدجامع اصفهان، دروازه امام يزد، و ارسلان جاذب به کمال رسيد.

میل ایاز

به فاصله کمی از مقبره ارسلانجاذب میلی منسوب به ایاز است که درمتون تاریخی از وی به عنوان مقرب دربار سلطان محمود غزنوی یاد شده است بنای آجری میل ایاز بر روی صفحه ای چهارضلعی ایجا شده که40 متر ارتفاع وضخامت تحتانی آن 5.5 متر وقطر بالای آن 2.5 متر است ودر ساختار داخلی آن صد و یک پله تعبیه شده است نمای بیرونی میل ایاز با آجر کاری مضاعف پوشش یافته است . بخش فوقانی میل با کتیبه آجری به خط کوفی معقلی آراسته شده است.ظاهرا این میل همتایی در طرف دیگر ساختمان داشته است.


-رمز ادامه مطلب همون که انسیه جون واسه کافه نسوان گذاشته

-تصویر یازدهم و دوازدهم همون گوشواره است که شکل مربع رو به هشت ضلعی و نهایتا به دایره گنبد تبدیل میکنه که من از روبرو و زیر ازش تصویر گرفتم.

-یادمه یک بار با یکی از دوستام زدیم رفتیم توی بافت تاریخی شهر مشهد و نواحی پایین شهر که از یک کاروانسرای قدیمی عکس بگیریم،دوست منم سانتی مانتار و روز برفی و ما هم که خجسته وقتی که حسابی گرم عکاسی توی کاروانسرا بودیم یک دفعه یک دست گنده اومد روی شونم که داشتم قبض روح می شدم اونوقت دیدم یک مرد غل چماغه سیبیل از بناگوش دررفته است،داشتم جان به جان آفرین تسلیم میکردم که مردیکه با صدای کلفت گفت برین اینجا جای شماها نیست...

واااااااای،یعنی سکته هه رو زدیم و چنان جستیم بیرون کاروانسرا و سوار ماشینمون شدیم که نفهمیدیم تا خود پارک ملت رو چطوری گاز دادیم توی برف و سرما...

یعنی الان که فکر میکنم میبینم عجب کلّه خرابایی بودیما،حیعف که اون موقع دوربین دیجیتال نداستم و نگاتیوهام هم دست دوستم موند،وگرنه کاروانسراهه پر سوژه ناب بود،ولی من دیگه عمرا برم اونجا...


خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشی هاست....


تو مسئول گل خود هستی...

...

در اين هنگام بود که روباه پيدا شد.

روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را نديد،‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اينجا هستم،‌ زير درخت سيب...
شازده کوچولو پرسيد: تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکليف کرد که بيا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند.
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
- "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اينجا نيستی. پی چه می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدمها می‌گردم. "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اين کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فايده‌شان همين است. تو پی مرغ می‌گردی؟

شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: "اهلی کردن" چيز بسيار فراموش شده‌ای است، يعنی "علاقه ايجاد کردن..."
- علاقه ايجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بيش نيستی. مثل صدها هزار پسربچه ديگر، و من نيازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری. من نيز برای تو روباهی هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نيازمند خواهيم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود...
شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم... گلی هست... و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت: ممکن است. در کره زمين همه جور چيز می‌شود ديد...
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: آنکه من می‌گويم در زمين نيست.
روباه به ظاهر بسيار کنجکاو شد و گفت:
- در سياره ديگری است؟
- بله.
- در آن سياره شکارچی هم هست؟
- نه.
- چه خوب!... مرغ چطور؟
- نه!
روباه آهی کشيد و گفت: حيف که هيچ چيز بی‌عيب نيست.
ليکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
- زندگی من يکنواخت است. من مرغها را شکار می‌کنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبيهند و تمام آدمها با هم يکسان. به همين جهت در اينجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صدای پايی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای ديگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسيقی مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پايين می‌بينی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چيز بيفايده‌ای است. گندم‌زارها مرا به ياد هيچ چيز نمی‌اندازند و اين جای تاسف است! اما تو موهای طلايی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزيدن باد را در گندم‌زار دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زيادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
- بيزحمت... مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خيلی دلم می‌خواهد، ولی زياد وقت ندارم. من بايد دوستانی پيدا کنم و خيلی چيزها هست که بايد بشناسم.
روباه گفت: هيچ چيزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. آنها چيزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نيست که دوست بفروشد، آدمها بی‌دوست و آشنا مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسيد: برای اين کار چه بايد کرد؟
روباه در جواب گفت: بايد صبور بود. تو اول کمی دور از من به اين شکل لای علفها می‌نشينی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هيچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم است. ولی تو هر روز می‌توانی قدری جلوتر بنشينی.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه گفت:
- بهتر بود به وقت ديروز می‌آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بيايی، من از ساعت سه ببعد کم‌کم خوشحال خواهم شد، و هر چه بيشتر وقت بگذرد،‌ احساس خوشحالی من بيشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هيجان‌زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی‌خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بيايی، دل مشتاق من نمی‌داند کی خود را برای استقبال تو بيارايد... آخر در هر چيز بايد آيينی باشد.
شازده کوچولو پرسيد: "آيين" چيست؟
روباه گفت: اين هم چيزی است بسيار فراموش شده، چيزی است که باعث می‌شود روزی با روزهای ديگر و ساعتی با ساعتهای ديگر فرق پيدا کند. مثلا شکارچيان من برای خود آيينی دارند: روزهای پنجشنبه با دختران ده می‌رقصند. پس پنجشنبه روز نازنينی است. من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش می‌روم. اگر شکارچيها هروقت دلشان می‌خواست می‌رقصيدند، روزها همه به هم شبيه می‌شدند و من ديگر تعطيل نمی‌داشتم.

و تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعدازظهر بيايی، من از ساعت سه ببعد خوشحال خواهم شد...

بدين گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همينکه ساعت وداع نزديک شد، روباه گفت:
- آه!... من خواهم گريست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود تو است. من که بدی به جان تو نمی‌خواستم. تو خودت می‌خواستی که من تو را اهلی کنم...
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: در اين صورت باز گريه خواهی کرد؟
روباه گفت: البته.
شازده کوچولو گقت: ولی گريه هيچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت: به سبب رنگ گندمزار گريه به حال من سودمند خواهد بود.
و کمی بعد به گفته افزود: يک‌بار ديگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن. آن وقت خواهی فهميد که گل تو در دنيا يگانه است. بعد، برگرد و با من وداع کن، و من به رسم هديه رازی برای تو فاش خواهم کرد.
شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت:
- شما هيچ به گل من نمی‌مانيد. شما هنوز چيزی نشده‌ايد. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نيز کسی را اهلی نکرده‌ايد. شما مثل روزهای اول روباه من هستيد. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه ديگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنيا بی‌همتا است.
و گلهای سرخ سخت رنجيدند.
شازده کوچولو باز گفت:
- شما زيباييد ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی‌توان مرد. البته گل سرخ من در نظر يک رهگذر عادی به شما می‌ماند، ولی او به تنهايی از همه شما سر است. چون من فقط به او آب داده‌ام، فقط او را در زير حباب بلورين گذاشته‌ام، فقط او را پشت تجير پناه داده‌ام، فقط کرمهای او را کشته‌ام (بجز دو يا سه کرم که برای او پروانه شوند)، چون فقط به شکوه و شکايت او، به خودستايی او، و گاه نيز به سکوت او گوش داده‌ام. زيرا او گل سرخ من است.

آنگاه پيش روباه بازگشت و گفت:
- خداحافظ!...
روباه گفت: خداحافظ و اينک راز من که بسيار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب ديد. آنچه اصل است، از ديده پنهان است.
شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
- آنچه اصل است،‌ از ديده پنهان است.
- آنچه به گل تو چندان ارزشی داده، عمری است که تو به پای او صرف کرده‌ای.
شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد.
- عمری است که من به پای گل خود صرف کرده‌ام.
روباه گفت: آدمها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند ولی تو نبايد فراموش کنی. تو هر چه را اهلی کنی، هميشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی...
شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
- من مسئول گل خود هستم... 


-این پست رو نوشتم، برای خاطر رنگ گندم...

-نگاهی به فیلم هیس دخترها فریاد نمیزنند