وقف

خط کوفی . خوش نویس: سید محمد وحید موسوی جزایری، تذهیب: استاد جمشید سرحدی


وقف یعنی چی؟

امروز وقتی برای دیدن جشنواره تحریر اساتید خط به حرم مطهر رضوی رفته بودم متوجه نوع جدیدی از وقف شدم...



شاید همیشه با شنیدن کلمه وقف چیزی مثل بخشیدن مال و ثروت یا ملک و زمین و یا هر چیز مادی دیگه ای به ذهن ما متبادر بشه،اما امروز یک جلوه دیگر از وقف که خودش چندین مزیت دیگر در کنارش داره رو به چشمم دیدم...

اساتید مجرب خط که از جای جای کشور پهناور ایران برای تحریر حدیث سلسله الذهب به حرم مطهر رضوی اومده بودن و با تمام هنر و مقام هنری که داشتند در مقابل مخاطبین عام از مجاور و زائر قرار گرفته بودن...

ابتدا اثری برای ارائه به جشنواره تحریر کردند و در تمام زمان باقیمانده با تمام مقام هنری که داشتند برای مردم خط می نوشتند؛بیشتر آدمایی که اومده بودن از رهگذرای حرم بودن و غالبا مثل من سر از خطاطی در نمی آوردن و گاهاً بچه ها و خصوصا پسر بچه های شیطون مدام وسط این میزهای تحریر اساتید می چرخیدن و سوالات غالبی که ازشون شنیده می شد این بود که :

آقا میشه یک خط برای من هم بنویسین؟

آقا میشه این رو که نوشتین بدین به من؟

آقا میشه این خطی رو که اون آقای دیگه برام نوشتن رو اعراب گذاری کنین؟!

آقا ببخشین میشه با اون مرکب آبیه که اون خط رو نوشتین برای منم خط بنویسین؟

آقا ببخشین میشه روی اون کاغذای بلند برای من خط بنویسین؟

آقا شما فقط آیات قرآن رو می نویسین؟نمیشه واسه من یک بیت شعر بنویسین؟

و ...

اولش حسابی توی ذوقم خورده بود که چرا اینجا اینقدر بل بشوه،چرا بچه ها جمع شدن اینجا،واااای داشتم از خجالت آب میشدم استاد بزرگ خط کوفی از اهواز پا شدن اومدن مشهد یا استاد خط از اردیبل و تبریز اومدن اینجا با چه مقام هنری برای مدت کوتاه که فقط توی این جشنواره شرکت کنن، اونوقت این بچه های شر و بلا این بزرگوارها رو به مسخره گرفتن و هر کدوم یک کاغذ گرفتن دستشون و از سر و کول این اساتید بالا میرفتن تا ازشون خط بگیرن و چه بسا غافل از اثری که دستشونه  آخر شب قاطی زباله های خونه بذارنش دم در!

اما برخورد اساتید جور دیگه ای بود ،اونا انگار می دونستن که برای چه کاری اومدن،اومده بودن که تمام هنرشون رو وقف مردم کنن،وقف همین بچه هایی که شاید بیشتر از شناخت هنر مرز و بوم خودشون اسم شخصیت های بازی های رایانه ای و یا لقب و نوع لباس و غذای آرتیست های خارجی و ... رو بشناسن...

این بزرگوارها با صبر برای همین بچه ها و مردم عادی نوشتن و با عشق هم نوشتن،با لبخند،با رضایت...

شاید توی این جشنواره فقط همین یک نکته رو گرفته باشم کافی باشه که" آدمیزاد مثل درخت میوه است که هر چه پر میوه تر و پر ثمر تر میشه سرش خَم تر و به زمین نزدیک تر میشه"

اصلا هنر مند باید برای مردم کار کنه،هنرمندی که کارش فقط توی گالری ها و مجامع هنری ارائه میشه هنر مند نیست،هنر اونه که برای مردم باشه در خدمت فرهنگ باشه ،اصلا دستمایه ای باشه برای یادگیری کودکان، وسیله ای برای شناخت هویت و هنر یک ملت به مردم،و این میسّر نیست تا وقتیکه هنرمندها برای مردم و در بین مردم و حتی بچه ها کار نکنن و خودشون رو در مجامع هنری و به اصطلاح هنرمند دفن نکنن...

خلاصه که این مدل وقف خیلی به دلم نشست،مطمئنا برای خود اون اساتید هم تجربه به یادماندنی خواهد بود نوشتن برای مردم در حریم مطهر رضوی در دهه کرامت...

اجرشون با اما رئوف

کلی احساس خوشحالی کردم که قراره برم توی جمع بچه های قد و نیم قد و براشون فرهنگسرا طراحی کنم،به موضوع پایان نامه ام بیشتر علاقه مند شدم و امیدوارم هر چه سریعتر وقتم برای تکمیل کارهای پژوهشی م روی رسانه و بچه ها آزاد بشه؛(واقعا که چقدر کار دارم و هی باز ول می چرخم!!)



-خواهرم سالهاست مدارک ممتاز خطش رو گذاشته لب کوزه!...چند وقتیه که دارم روی مغزش کار میکنم که دوباره خط رو از سر بگیره و به این وسیله روحیه اش بهتر بشه و پیشرفت کنه و هم مدارک خطاطیش لب کوزه نم نکشه..!!

-تصاویر افتتاحیه نمایشگاه سازهای ابداعی محمدرضا شجریان در خانه هنرمندان ایران

-می گن اگه میخوای مجسمه بشی اول باید خاک(خاکی) باشی...

-اولین تمرینم برای کلاس نویسندگی در قسمت گزارش توصیفی این سایت قرار گرفته...

-شب شعر ملکوت هشتم

قنـــــــــــــــــد پهلو

وصلت ما از ازل یک وصله نا جور بود
من که خود راضی به این وصلت نبودم زور بود

درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود
بس که بودم سر به زیر و در غذا کافور بود

رخت دامادی پدر با زور کرد اندر تنم
گفت باید زن بگیری تو و این دستور بود

چند باری خواستگاری رفته بودم بد نبود
میوه می خوردیم و کلا  سور و ساتم جور بود

این یکی گیسو کمند و آن یکی بینی بلند
این یکی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود

سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن
اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود

خانواده گر چه یک اصل مهم در زندگیست
انتخاب اولم باباش مرده شور بود

کیس خوبی بود شخصا ، صورتا ، فهما  فقط
هشتصد تا سکه مهر خانم مزبور بود

با خودم گفتم که کی داده ، گرفته بی خیال
حیف از شانس بدم دامادشان مامور بود

این غزل را توی زندان من سرودم یک نفس
شاهدم ناصر سه کله با کرم وافور بود

زن اخ است و مایه درد و بلا با این وجود
می گرفتم یک زن دیگر اگر مقدور بود

***

یار مهربان

 

من یار مهربانم، اما کمی گرانم

چون جنس باد کرده در دست ناشرانم

درکل به قول ایشان کم سود و پر زیانم

من گرچه اهل ایران این ملک شاعرانم

زیر هزار نسخه باشد شمارگانم

مانند حال زائو در وقت زایمانم

یا لنگ فیلم و زینکم یا گیر این و آنم

گیرم اگر مجوز من یار پند دانم

از این ممیزی ها سرویس شد دهانم!

اغراق اگر نباشد صفر است راندمانم

یک روز رفتم ارشاد با این قد کمانم

 گفتم بده مجوز ای راحت روانم

گفتا تو را برادر یک سال می دوانم

در تو عقایدم را با زور می چپانم

گفتم نمی توانی گفتا که می توانم

گفتم کنم شکایت گفتا که بر فلانم

از حرفهای او سوخت تا مغز استخوانم

من یک کتاب خوبم عشق است ترجمانم

نه  عامل خلافم نی در پی مکانم!

محبوب اهل فکرم منفور طالبانم

خواننده گر کوزت شد من ژان وال ژآنم!

من وارث پاپیروس از مصر باستانم

هم خبره در سیاست هم اقتصاد دانم

بسیار حرف دارم با آنکه بی زبانم

شاگرد فابریکِ جبار باغچه بانم

درد دلم شنیدی؟ حالا بخر بخوانم

 .... از بسکه شعر گفتم کف کرد این دهانم

حسن ختام بیتی است کآمد نوک زبانم

از خطه بیابان  گفته سعید جانم:

" من شاعری جوانم منهای گیسوانم"!


***

   شاعریم و از پی الهام‌ها
می‌رویم و گوشه‌ای کز می‌کنیم
ما برای گفتن یک شعر طنز
هی عبور از خط قرمز می‌کنیم
مثل آن خواننده غیرمجاز
کی تقاضای مجوز می‌کنیم
لاجرم چون اکثر ایرانیان
همدگر را خوب سنتز می‌کنیم
ابتدا داروی مسهل می‌خوریم
بعد از آن خواهش ز قابض می‌کنیم
ما به ظاهر مؤمنیم و کار زشت
پشت پرده ـ مثل واعظ ـ می‌کنیم
اتفاقی، زیر چشمی یک نظر
بر جینیفر خان(!) لوپز می‌کنیم
در سیاست دکترین داریم ما
پول‌ها ما صرف این تز می‌کنیم
چای می‌نوشیم با شیخ عرب
دعوی هَل مِن مبارز می‌کنیم
گر خلیج فارس را نامد عرب
نفت در حلق معارض می‌کنیم!
پاچه‌خواری می‌کنیم از کاسترو
چند ماچ از هوگو چاوز می‌کنیم
با پوتین عهد اخوت بسته‌ایم
باج دادن هست جایز، می‌کنیم
مشکلات مملکت خالی سرِ
این قلم بر دست مغرض می‌کنیم
هرکسی گوید به زشتی هجو ما
در نشیمنگاه‌ْش پونز می‌کنیم!
بعد از انشای چنین شعر قبیح
معذرت‌خواهی ز حافظ می‌کنیم

***

نوبهار است در آن کوش که شاغل باشی
نه که لیسانس بگیری و همش ول باشی

من نگویم که کنون با که بگرد و چه بِکش
پسرم از تو بعید است که عاقل باشی!

اغنیا اصل کباب و فقرا بوی کباب
صرفه آن است که در فکر فلافل باشی

طرح امنیت نگذاشت شوی سرگرم و
لااقل قاطی اوباش و اراذل باشی!

کاش می شد بروی بار دگر سربازی
توی خدمت عقب کسب فضائل باشی

چند سالی تو بگردی پی بابا ننه ات
گاه چون هاچ و حنا، گاه تو چون نِل باشی

نشنوم اینکه پیِ جنس مخالف رفتی
یا که بر جنس موافق متمایل باشی!

دخترم قحط رجال است و همه می‌ترشند
سعی کن صاحب سرمایه و خوشگل باشی

زشتی ات گر ژنتیکی ست، مخور غم باید
شاهد معجزه پَن کک و ریمِل باشی

آنقدر عشوه بریزی و بمالی تا که
همه جا تابلو و نقل محافل باشی

بنشین بر لب جو، منتظر یارانه
بلکه با طرح تحوّل، متحول باشی

روزگاران غریبی است، همه گرگ شدند
نکند تکّه جامانده پازل باشی


"اشعار از عباس احمدی"


-دوباره مجموعه طنز قند پهلو از شبکه هفت پخش میشه

-وب سایت آقای عباس احمدی


چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

http://s3.picofile.com/file/7914848060/GHafas_Man.jpg


-تصویر از روی کتاب دوسالانه چهارم حجم (سال 1384 )برداشته شده
-دوسالانه اول
-دوسالانه دوم
-دوسالانه سوم
-دوسالانه چهارم
-دوسالانه پنجم

D:


http://s1.picofile.com/file/7913262361/22.jpg


وقت خود را چگونه صرف میکنید؟
وقتم – وقتی – وقت
وقتیم – وقتید – وقتند
*=)) rolling on the floor
ینی عجب ملت خلاقی داریم ها!!



http://s4.picofile.com/file/7913263117/Ketab_Forooshi_Masoole.jpg
-شما وقت خود را چگونه صرف میکنید؟
-تشکر از مریم جون برای ایمیل های قشنگ و شاد
-تصویر اول از نمایشگاه دوسالانه حجم های شهری و تصویر دوم از مانوس ترین فروشگاه بازار روستای ماسوله(بیرون مغازه آهنگ بنان پخش می شد و همه کتابها و محصولاتش قدیمی بود)

شکر

بعد مدت ها امروز رفتم بازار،همه جور آدمی رنگارنگ توش بودن و اجناس متنوع  هم که حسابی آدم ها رو گیج کرده بود؛گشتی زدیم و یه چیزایی خریدیم و دم اذون پرسون پرسون نمازخونه مجتمع تجاری رو پیدا کردیم و رفتیم که نماز بخونیم

اصلا تصورش رو هم نمی کردم

روحم شاد شد

شلوغ بود،خیلی بیشتر از تصور من شلوغ بود و بعضا وقتی بین آدمای رنگارنگ این بد حجاب ها رو هم بین نمازگزارها دیدم خیلی خوشحال شدم،اصلا یک انرژی ویژه داشت،نفس عمیــــــــــــقی کشیدم و خدا رو شکر کردم،شاید همین نماز همه ما رو نجات بده. 

خدایا،شکــــــــــــــــــــــــــرت،شکر


-پدرم تازه فوت کرده بودن که یکی از دوستان بسیار قدیمی چند روز بعد فوت ایشون خودشون رو به ما رسوندن و گفتن که بابا رو خواب دیدن که گفته نماز ؛ فقط نماز،با جماعت و اول وقت و با قرائت؛ مو به تن ما سیخ شد!

-خدایا نماز رو در جامعه اسلامی به وجه احسن حفظ کن،و به ما توفیق نمازگزاری رو به بهترین وجه عطا کن،آمین