وَلا یُمکِنُ الفرار...

به ایشان گفتند از این سفر صرف نظر کن و اگر مایل نیستی در حجاز بمانی به یمن برو که علاقمندان به شما آنجا بسیارند و می توانی عمری را در آنجا به راحتی بگذرانی...

آنان نمیدانستند؛ایشان خواب جدش رسول خدا را دیده بود که به ایشان فرمود:

        أخرج الي العراق فان الله شاء أن يراك قتيلا

        بیرون برو به سوی عراق پس به درستی که خدای تعالی میخواهد تو را کشته ببیند.

پس چرا زن ها و کودکان را با خود می بُرد؟

جد بزرگوارش فرموده بود:

        ان الله شاء ان يراهن سبايا

        به درستی که خدای متعال خواسته است که ایشان را اسیر ببیند...

"نقل به مضمون از شبهای پیشاور"


-خدای من ، دوست داری من رو در چه شرایطی ببینی؟

   کشته؟

   اسیر؟

   یا شاید سرگردان و بلاتکلیف؟

   عاجزو درمانده؟

   رنجور و خسته؟

نمی دانم مرا در چه حالی دوست داری ؛ اما خوب می دانم که هیچ بنده ای را ناامیـــد دوست نداری...

-مادرم همیشه موقعی که توی آشپزخانه مشغول کار کردنه آروم برای خودش زمزمه می کنه و می خونه و بیشتر از روضه های کافی خدابیامرز:

"گفت موسی دلم خوش خداست تو دست ها دست منو گرفت،دلم خوش خداست تو پاها پای منو گرفت،لابد خدا یک نگاهی به من کرد و اینا رو از من گرفت من دلم به همون نگاه خوشه...!"

-نمی دونم چطور باید برای نداشته هام راضی و خوشحال باشم،اما میدونم هر طور هست باید راضی و خوشحال باشم...

وَلا یُمکِنُ الفرارُ مِن حُکومَتِک


-دلم گرفته،خیلی...

فَمَعَکُم،مَعَکُم،لا مَعَ غَیرِ کُم...

وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ

... و به خاطر شما باران فرو می ‏ريزد.

به شوق خالق جامعه کبیره حضرت هادی علیه السلام

...

یادتان هست نوشتم که دعا می خواندم

داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم

از کلامت چه بگویم که چه با جانم کرد

محکمات کلمات تو مسلمانم کرد

کلماتی که همه بال و پر پرواز است

مثل آن پنجره که رو به تماشا باز است

کلماتی که پر از رایحهً غار حراست

خط به خط جامعه آیینهً قرآن خداست

عقل از درک تو لبریز تحیر شده است

لب به لب کاسهً ظرفیت من پر شده است

 

همهً عمر دمادم نسرودیم از تو

قدر درکِ خودمان هم نسرودیم از تو

من که از طبع خودم شکوه مکرر دارم

عرق شرم به پیشانی دفتر دارم

شعرهایم همه پژمرد و نگفتم از تو

فصلی از عمر ورق خورد و نگفتم از تو

دل ما کی به تو ایمان فراوان دارد

شیرِ در پرده به چشمان تو ایمان دارد

بیم آن است که ما یک شبه مرداب شویم

رفته رفته نکند جعفر کذاب شویم

 

تا تو را گم نکنم بین کویر ای باران

دست خالیِ مرا نیز بگیر ای باران

من زمین گیرم و وصف تو مرا ممکن نیست

کلماتم کلماتی ست حقیر ای باران

یاد کرد از دل ما رحمت تو زود به زود

یاد کردیم تو را دیر به دیر ای باران

نام تو در دل ما بود و هدایت نشدیم

مهربانی کن و نادیده بگیر ای باران

ما نمردیم که توهین به تو و نام تو شد

ما که از نسل غدیریم ، غدیر ای باران

پسر حضرت دریا ! دل مارا دریاب

ما یتیمیم و اسیریم و فقیر ای باران

سامرا قسمت چشمان عطش خیزم کن

تا تماشا کنمت یک دل سیر ای باران

"سید حمیدرضا برقعی"


- من عاشق زیارت جامعه کبیره ام،با بند بند این دعا عشق بازی میکنم...

چقـــــــــــــــدر صادق و قشنگه این زیارت،چقدر جامع و کامله،میشه با هر فرازش یک اقیانوس اشک ریخت...

-اگه این روزا خوندین این دعا رو التماس دعا

-جامعه کبیره با صدای سید مهدی میرداماد

روز قلـــــــــــــــــــــــــــــم گرامی باد

دیروز بعد از حدود یک هفته بیرون نرفتن از خونه و پای پروژه نشستن و خسته گی دیگه زدم بیرون...

نمیدونم توی کدوم سایت بود که خوندم قراره انیمیشن راشل کوری با حضور فرج الله سلحشور و خانم نیلچی زاده توی سینما هویزه مشهد پخش بشه و گفتم برم دِلِی دِلِی حرم و یک سری هم برم چهار راه دکترا و آمار کتاب و پخش انیمیشن رو از سینما بگیرم و بعد مدتها که نرفته بودم خیابون گردی برم یه خورده هوا بخورم...

خلاصه سر از بازار کتاب گلستان که تقریبا تازه باز شده درآوردم و برای اولین بار در مشهد یک کافه کتاب کشف کردم و کلـــــــــــــــــــّی ذوق زده شدم

یادمه بارها برای طرح های دانشگاه و ... کافه کتاب طراحی کرده بودم و همیشه میگفتم توی این شهر یک دونه کافی شاپ درست حسابی نیست که آدم بره راحت توش بشینه و دور از دود سیگار و آدمای عجیب غریب یک مطالعه ای داشته باشه و یک نوشیدنی بخوره و بعضا یک فضای فرهنگی رو تجربه کنه...

تا اینکه دیروز وقتی خوش و خرم بعد از خستگی چند روزه این کافه رو پیدا کردم کلی کیفور شدم و تازه وقتی فهمیدم کافه چی خانم معماره و طرح کافه رو هر چند ساده و جمع و جور خودش داده که دیگه سر از پا نمیشناختم

توی همون چند لحظه که توی کافه نشسته بودم و تورقی داشتم توی کتابا و منتظر نسکافه ام؛کلی از صحبتای استادی که یک میز جلوتر بحث داغ ادبیاتی با یکی از مخاطبین دیگه ی کافه راه انداخته بود استفاده کردم...

برام خیلی فضای مانوسی بود و مهمترین شاخصه اش حضور افراد با فرهنگ و اهل مطالعه بود که هم غنای فرهنگی داشت و هم احساس امنیت... 

ظاهراً متولّی کافه هم از فروشندگان پاساژ رحیم پور هستن(جناب آقای قدسی)که کلی از عناوین کتب رو فقط میشه از اونجا پیدا کرد و با این حساب لیست کتب موجود توی کافه هم نسبتا کامل و جامع بود...

از منو کافه هم که یک دفتر صد برگ معمولی بود و حسّ نوستالژی داشت و البته لیست کامل دمنوشهای گیاهی هم داشت خعلی خوشم اومد؛کــــــــــــاملابومی عمل کرده بود...

کافه ظاهراً از عید مبعث افتتاح شده بود و هنوز توی مشهد جا نیافته؛اما کم کم داشتن برنامه هایی تدارک میدیدن که میتونست خیلی خوب باشه و منم که کلی با خانم کافه چی که از قضا معمار و هم دانشگاهی هم دراومدیم گپ زدم و چند عنوان کتاب هم خریدم و خلاصه تلفن و ایمیل هم بهشون دادم که برای برنامه هایی که ظاهرا به شکل دعوت اساتید ادبی و برگزاری پاتوقهای ادبی در ماه مبارک بود خبرم کنه؛اما کلی افسوس خوردم از اینکه راهم بهشون خیلی دوره و شاید نتونم پاتوقهای بعد افطار رو شرکت کنم...حالا تا خدا چی بخواد...

در حال حاضر به نظرم تنها موارد کافه ابعاد کوچیک و نداشتن وایرلس بود که ظاهرا قرار بود بزودی فعال بشه...

گفتم حالا امروز که روز قلم نامگذاری شده به همه نویسنده گان، فرهیختگان،شعرا و اهل قلم که توی این شهر زندگی میکنن و یا گاها به این شهر سر میزنن این محیط هرچند نوپا و تازه تاسیس ولی مفید رو معرفی کنم تا این بزرگواران هم از این محیط استفاده کنن و هم حضور و استقبالشون گرمای کافه کتاب آفتاب رو به دنبال داشته باشه...

این هم لینکی از تصاویر کافه کتاب آفتاب که شاید به پای کافه کراسه ی تهران نرسه اما در نوع خودش توی شهر ما اولینه!

***

نمیدونم چند ماه پیش با وبسایت رندانه آشنا شدم اما می دونم که این آشنایی برام یک فرصت عالی بود تا به مدد فضای مانوسی که انسیه عزیز در این دنیای مجازی ایجاد کرده بود با دوستان خیلی خوبی که یکی از یکی هنرمند تر هستن و همگی اهل کتاب و مطالعه و نوشتن و شعر هستن آشنا بشم و من که تا قبل از این بیشتر از دنیای دروس فنی سرم توی کتاب ادبی خاصی نچرخیده بود کلی با آشنایی با این دوستان با دنیاهای متفاوت و رنگارنگ ادب و هنر آشنا بشم و از حضور تک تک این بزرگواران استفاده کنم.

جا داره همین جا از انسیه عزیز متولی این کافه مجازی،مریم عزیزم (و تمامی دوستان اهل ادب و هنر ایشون که اخیرا هم از مناظرات شعری اونا کلی لذت بردم جناب آقای رند تبریزی و آقای ستار کعبی،آقای امیرهاتف،آقای اکبر شیرازی و دیگر دوستان گذری عاشقانه)از فهیمه عزیزم و متنها و ترانه های دوست داشتنیش،آقا جمال و اشعار و تصویر سازی های قشنگشون،و همه دوستان اهل ادب و هنر این مجموعه تشکر کنم و این روز رو خدمتشون تبریک بگم و امیدوارم این کافه مجازی هم گرما و نشاط خودش رو حفظ کنه و رهگذرانی همچون من هم از گرما و فضای خوب این کافه استفاده کنیم.

یه مریخی اصل مقیم فروردین

ما اینجا یک فروند پشت کنکوری داریم:

که اینقدر که درس خونده این شکلی شده:

http://www.nazweb.ir/user_files/L135024100053.jpg

این قلقلیا این جمعه کنکور دارن D:

بیاین برای همه پشت کنکوری ها(از جمله پشت کنکوری منظوره)،این موجودات فلک زده بخت برگشته که تازه اول راه هستن و اگه قبول نشن یک مشکل و اگه قبول بشن صد تا مشکل دارن دعا کنیم،بلکه اون ها هم این سد رو پشت سر بذارن و ببینن خبری نیست!!!

مـــــــآ که بخیل نیستیم،امیدوارم برای اونا خبرای خوبی باشه...


-این پشت کنکوری با اسم"یه مریخی اصل مقیم فروردین"اینجا کامنت میذاشتن؛
حالا گذشته از شوخی براش دعا کنین خیلی تلاش کرده بچه ام
D:

خیــــری ندیده ایم از این اختــــیارها...

.::میلاد منجی عالم بشریت،حضرت مهدی موعود عج الله تعالی فرجه الشریف بر همه گان مبارک باد::.

http://s4.picofile.com/file/7816071391/1.jpg

از چند روز پیش ذوق و شوق داشتم برای دیروز و امروز که تولد امام حاضرمون حضرت مهدی (عج) هست...

با خودم گفتم مردم اگه برای ریاست جمهوری و فوتبال  می ریزن بیرون و شادی میکنن حتما برای میلاد آقا غوغا میکنن، منم دلم میخواد برای تولد آقا بیام بیرون شادی کنم...

از صبح رفتم سراغ بعضی کارهایی که برای جشن میلاد آینده باید انجام میدادم،مثل تنظیم جعبه های جوایز وچاپ و تکثیر و وظایفی که به عهده داشتم،اما انگار هیچ کسی هیچ جایی نمی دونست چه خبره...

تاکسی ها ترمز میکردن و مردم بی تفاوت سوار می شدن و پیاده می شدن،بچه ها خسته از گردش روزانه توی هوای گرم دنبال خانواده ها توی فروشگاه های مختلف مدام بهانه میگرفتن...

مردی با تلفن دنبال یک آدم می گشت و طلبکار بود و با صدای بلند دعوا میکرد...

دکتر داروخونه با گوشی تلفن همراهش بازی میکرد و گاهی که یکی از دم در داروخونه سرک میکشید یک نیم نگاه به در می انداخت و دوباره مشغول بازی میشد...

چند تا خانم با اخم و اعصاب به هم ریخته تند تند توی خیابون حرکت میکردن و دست بچه هاشون رو گرفته بودن و دنبال خودشون می کشیدن توی مغازه های مختلف...

بعضیا چند نفری در مورد مدل کفش و لباس صحبت میکردن...

چند نفری با عجله توی مغازه های لوازم آرایشی رفت و آمد داشتن و کالاهای خریداری شده شون رو با هم ورانداز میکردن...

 بعضیا خودشون رو باد میزدن و نق میزدن...

خیلیا توی ایستگاه منتظر اتوبوس بودن هی به ساعتشون نگاه میکردن...

بنگاه دارهای معاملات املاک بی حال توی مغازه هاشون نشسته بودن و باد کولرشون رو با هیچی عوض نمیکردن...

یک آرایشگاه مردونه توی مسیر بود که حسابی شلوغ بود و چند تا جوون دم درش مسخره بازی در می آوردن...

جلوی گل فروشی توی سایه درخت ،چند نفر مشغول بستن ماشین عروس بودن،از داخل ماشین عروس آهنگ تندی پخش میشد  و گل فروش و رفقاش با ریتم آهنگ کار میکردن...

ماشینا پشت سر هم بوق میزدن و خسته و عجول بودن...

کمی قدم زدم،کار و بارم رو انجام دادم و هرچی سعی کردم خودمو توی خیابون علاف کنم که نشانه ای از شادی و شوق میلاد موعود در چهره مردم ببینم ندیدم...

انگار همه شادی این میلاد خلاصه شده بود توی مجالس عروسی و تجملات و زرق و برق دست و پا گیر اون؛دیگه ظهر شده بود با سرخوردگی برگشتم خونه و با خودم گفتم عصر حتما توی یک جشن شرکت میکنم و حسابی شادی میکنم،حتما اون موقع مردم هم شاد تر هستن چون به روز میلاد نزدیک تریم...

عصر با مامان و خواهرم رفتیم بیرون همینطور که توی صف پمپ بنزین منتظر بودیم جعبه بزرگ شیرینی رو که گرفته بودیم رو به مناسبت شادمانی میلاد آقا بین مردم پخش کردیم؛اما...

اما انگار مردم نمی دونستن مناسبتش چیه،میگفتن خدا رحمت کنه،یا فاتحه اش رو میفرستیم...

هعی....آه...

گفتم فاتحه؛...

البته کسی اون شیرینی رو برای مرده خیرات نکرده بود،تولد امام حاضر بود،امامی که شاید یک صفحه اختصاصی توی فیسبوک داشته باشه،یا حتی گه گاه به وبلاگ های مختلف سر بزنه،امامی که شاید با ما بخنده یا از زیاده لودگی ما نارحت بشه،امامی که وقتی یک پست پر از اندوه می ذاریم، برای ما دلگیر میشه و دعامون میکنه،امامی که وقتی جملاتی می نوسیم که هیچ کس منظور ما رو از اونا درک نمیکنه کاملا متوجه منظور ماست...

امامی که رمز همه پستهای خصوصی ما رو داره،...

چیــه؟میخندی؟...

به چی؟

مگه نه اینکه امام ما حاضرن؟مگه نه اینکه از حال ما خبر دارن؟مگه نه اینکه ما کلی از زمان شبانه روزمون رو توی این صفحات مجازی طی میکنیم؟!پس امام از ما با خبرن،چرا باورمون نمیشه که امام زنده ان،حاضرن،چرا وقتی داریم جشن میلاد آقا رو میگیریم هدیه نمی خریم؟مگه نه اینکه به همه دوستانمون توی روز تولدشون هدیه میدیم؟

گفتم هدیه؛...!

البته که ما هدیه ای نداریم به آقا بدیم؟

بریم وسط بگیمچی؟

بگیم آقا این جعبه کادو خدمت شما توش یک عالمه بــــــدعته...،یک عالمه خرافاته...،مقدار زیادی شک و تردیده...،آقا اینا جدای از گناهان ماست...،خلاصه قابل نداره!!

چطور ه برای آقا کتاب بخریم؟یک کتاب ،از جملات حکمت آمیزمثلا از کسانی مثل دالای لاما،یا اوشو؟البته رام الله هم حرفای جالبی میزنه...

کتابم خوبه،جمله حکمت!!آمیز هم اگه داشته باشه که چه بهتر؛کتاب رو می بریم پیش آقا می گیم آقا جون ما یک همچین کتابایی میخونیم،افتخار ما اینه که یک همچین مطالبی توی مملکت شما چاپ میشه،جملات حکمت آمیز!!!

یا اینکه بریم بگیم آقا ما نه که داریم داماد می شیم و ازدواج میکنیم و دستمون تنگه گفتیم به جای کادو روز شادی زندگیمون رو بندازیم روز تولد شما که دل شمام شاد باشه،خلاصه توی مجلس ما هر وسیله شادی فراهمه از دی جی و آهنگ ساسی مانکن بگیر تا رقص نور و بخار و خلاصه نوشیدنیها!! و خوردنی های مفرّح...

خلاصه که آقا جون بدون که ما خیلی هواتو داریم؛بعد داخل پرانتز به آقا می گیم که بدونه هواشو داریم که هوامونو داشته باشن...

آقا جون؛

ما نه هدیه داریم نه میتونیم براتون کیک تولد درست کنیم و روش شمع عدد 1179 بذاریم،نه میتونیم براتون درست شادی کنیم،نه...

اصلا خیال خودمو راحت کنم،آقا ما شما رو نمی شناسیم که،معلومه خب کسی رو که نمی شناسیم چه کاریه براش تولد بگیریم!

آقا جون ما یک مردمی هستیم بیشتر از اعضای خانواده مون رو نمی شناسیم ،مملکتمون هم همینجوری اداره میشه،کافیه یک پست عوض شه که همه زیر مجموعه هاش هم عوض بشن...

آقا جون راستش رو بخواین ما وضع اقتصادی رو به راهی هم نداریم،خلاصه که وقتی یک آدمی گرسنه اس دیگه قطعا نباید توقع داشته باشین شما رو بشناسه؛گرسنه اس،پی نونه،دین و امام و پیشوا کیلو چند!!البته بگم،ما از شما هم کم منفعت ندیدیم،به برکت نام شما که جلوی هر آدم کله گنده ای سر زبونمونه،کلی عزت سرمون میذارن...

.

چقدر بد که همه شادیهای ما خلاصه بشه توی مجالس گناه و لهو؛یا تمام شناخت ما از ائمه این باشه که ازشون حاجت بگیریم و دغدغه های زندگی مون رو دنبال کنیم؛

راه رو گم کردیم،گیج و سردر گمیم،کاش بتونیم آیین انتظار رو درست یاد بگیریم و اجرا کنیم،کاش به عوامل دیگه دل نبندیم و بدونیم که تا آقا ظهور نکنن و پرچم اقتدارشون رو روی زمین برپا نکنن وضع همینه و راهی به سوی سعادت نیست

اما،دلم روشنه،لا اقل میدونیم که یک چیزی کم داریم،بعضیامون می دونیم که چی رو کم داریم بعضی هم بیخود و سردرگم فقط میگردیم و پیدا نمی کنیم...

آقا جون،ما دچار سردر گمی هستیم،چراغ هدایتتون دیده نمیشه،از بس که توی این گود دور برداشتیم و همدیگه رو زمین زدیم و خاک بلند کردیم،آقا جون اینجا رو غبار گرفته،فرش دلمون حسابی کتک میخواد،پر از خاک شده و نقشی توش پیدا نیست...

آقای من،کی بارون رحمتت این خاک رو می نشونه و چراغ هدایتت رو نمایان میکنه؟

آقای مهربون من،پس کی؟!

می ترسم زیر این دست  و پا ؛همین یه ذره نگرانی هم لگد مال بشه و نبینم اون بارون رحمت رو،نبینم اون مصباح الهدی رو،می ترسم آرزو به دل بمونم و جاهل برم از دنیا...

آقای من،دیدارت رو نصیب چشمای گنه کارمون بکن،...

آقای من،ما در جهل مرکب هستیم،شما ما رو روشن کن،...

.

ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن

خیــــری ندیده ایم از این اختــــیارها...


http://s4.picofile.com/file/7816086662/4.jpg

http://s4.picofile.com/file/7816153759/16.jpg


-آقا جون،یادتونه؟پانزده سال پیش دوشنبه 24آذر ماه بود که پدرم برای همیشه آرزو به دل از دیدار شما،درست شب تولدتون از دنیا رفت...

-آقای من؛"از همین امروز"تمرین منتظر بودن را آغاز میکنم...

اللهم عجل لولیک الفرج

فریاد


گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من

آنچه البته به جایی نرسد،فریاد است...


شهر آشنایی با صدای حسام الدین سراج


-یک دنیا کار دارم،یک دنیـــــــــــــــــــا؛از خدا میخوام به وقتم برکت بده

-التماس دعا