به ایشان گفتند از این سفر صرف نظر کن و اگر مایل نیستی در حجاز بمانی به یمن برو که علاقمندان به شما آنجا بسیارند و می توانی عمری را در آنجا به راحتی بگذرانی...

آنان نمیدانستند؛ایشان خواب جدش رسول خدا را دیده بود که به ایشان فرمود:

        أخرج الي العراق فان الله شاء أن يراك قتيلا

        بیرون برو به سوی عراق پس به درستی که خدای تعالی میخواهد تو را کشته ببیند.

پس چرا زن ها و کودکان را با خود می بُرد؟

جد بزرگوارش فرموده بود:

        ان الله شاء ان يراهن سبايا

        به درستی که خدای متعال خواسته است که ایشان را اسیر ببیند...

"نقل به مضمون از شبهای پیشاور"


-خدای من ، دوست داری من رو در چه شرایطی ببینی؟

   کشته؟

   اسیر؟

   یا شاید سرگردان و بلاتکلیف؟

   عاجزو درمانده؟

   رنجور و خسته؟

نمی دانم مرا در چه حالی دوست داری ؛ اما خوب می دانم که هیچ بنده ای را ناامیـــد دوست نداری...

-مادرم همیشه موقعی که توی آشپزخانه مشغول کار کردنه آروم برای خودش زمزمه می کنه و می خونه و بیشتر از روضه های کافی خدابیامرز:

"گفت موسی دلم خوش خداست تو دست ها دست منو گرفت،دلم خوش خداست تو پاها پای منو گرفت،لابد خدا یک نگاهی به من کرد و اینا رو از من گرفت من دلم به همون نگاه خوشه...!"

-نمی دونم چطور باید برای نداشته هام راضی و خوشحال باشم،اما میدونم هر طور هست باید راضی و خوشحال باشم...

وَلا یُمکِنُ الفرارُ مِن حُکومَتِک


-دلم گرفته،خیلی...