آرزو میکنم...؛


http://s4.picofile.com/file/7765575692/Baran_Arezoo_Rahmat.jpg

الهی!خواندی تاخیر کردم.فرمودی،تقصیر کردم.عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم.اگر گوییم ثنای تو گوییم.اگر جوییم رضای تو جوییم.
الهی!گفتی کریمم،امید بدان تمام است.تا کرم تو در میان است،نا امیدی حرام است.

خواجه عبدالله انصاری


-الهی چون آتش فراق داشتی با آتش دوزخ چه کار داشتی...

-رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَتَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ اِنَّکَ اَنْتَ الْعَلِيُّ الاَعْظَمُ

-چقدر زیبا...شب آرزوها؛توی این شب رویایی برای منم آرزوهای خوب کنید...منم آرزو میکنم...الّلهم عجّل لولیک الفرج

رهایش کن...

موقع کنکور کاردانی کلی تلاش کردم و خودم رو مثلا کشتم،با 40 نفر تفاوت شهر خودم قبول نشدم....سال 85 خب بیخیال درس رفتم سرکار مرتبط با دیپلمم(معماری)و از جاییکه تب دانشگاه داشتم اینبار به جای اینکه بشینم بخونم برای معماری نشستم خوندم برای روانشناسی!!!یک ترم آمادگی فراگیر رو نشستم فلسفه و جامعه شناسی و هیلگارد...!خوندم بعد دیدم نه بابا اصلا من مـــــــــــــال این حرفا نیستم...خلاصه وقتی حسابی زمان ثبت نام کنکور معماری 86 گذشته بود به خودم اومدم که دوباره معماری بخونم....دوباره هم سرکار هم درس برای کنکور و این دفعه کلاس کنکور هم ثبت نام کردم....برای سال 87،این دفعه با 4 نفر فاصله توی شهر خودم قبول نشـــــــــدم!آی حرص خوردم....آی حرص خوردم...

خلاصه صرفا جهت عقب نیافتادن از قافله مهندسین و همکاران بالادست و این بار با قدری حیله برای ترفیع گرفتن رفتم و یک دانشگاه درِپیت که هیچ جا قبولش نداشت برای معماری ثبت نام کردم و یک ترم تا بهمن خوندم و با معدل بالا،20 واحد پاس کردم....که از قضا همکار قدیمی که خیلی هم با ما ریاضی کار کرده بود اومد و نشست زیر پای ما که فلانی بیا برو تکمیل ظرفیت شرکت کن و دوباره از اول بخون...

ما هم گفتیم هم فاله هم تماشا و رفتیم تکمیل ظرفیت شرکت کردیم و خلاصه توی دانشگاه دولتی شهر خودمون پذیرفته شدیم و همه اون 20 واحد پاس شده رو دوباره از اول شوت کردیم...

کاردانی رو که گرفتم گفتم بیخیــــــــــــــــال ادامه تحصیل تا سه چهار سال دیگه و خیلی خوشحـــــــال فقط جهت خالی نبودن عریضه رفتم و یک کنکور خجسته ای برای کاردانی به کارشناسی دادم و با سودای تغیر محل کار از جلسه کنکور اومدم بیرون و پیــــــــــــــگیر دنبال کار جدید ،پنهان از محل کار فعلی...که از قضا از جایی که اصلا قصد ادامه تحصیل نداشتم در دومین اولویت انتخاب دانشگاه توی شهر خودم قبول شدم....حالا فکر کن وقتی اصلا و ابدا تصمیم نداری ادامه بدی آخه چه جوری میاد سراغت!؟!حال اینکه دوستان خودکشی کرده بودن و قبول نشده بودن...!   :-/

ما هم که کلی گشته بودیم که یک کاری دست و پا کنیم که فضاش خوب باشه،به خاطر حجم کار بسیار زیاد دانشگاه در دوره کارشناسی و البته نافرجام ماندن تلاش برای یافتن کار خوب !!!  کُلُّهّم اجمعین هر آن شغل ثابتی را بوسیدیم و گذاشتیم کنار و دست از پا درازتر به تقدیر گرامی که به زور ما رو برای ادامه تحصیل هُل داده بود تن دادیم...

گذشت و من که توی مسیر کارشناسی کلی کارهای جدید رو تجربه کردم که غالبا جنبه تدریس داشت (خصوصی و استاد یار و همکاری با پژوهشکده و ...)و هر کسی از کنار ما توی این دو ترم گذشته رد شد گفت الّا و بلّا باید بخونی برای ارشد واینجوری نمیشه و تو باید مدرک داشته باشی که تدریس کنی و از این قسم حرفها و من هم که دچار جوّ گرفتگی شده بودم اول مهر سال گذشته نشستم کلی برنامه ریزی برای درس خوندن و اینا که مبادا از این قافله عقب بیافتم...

حالا اینجا رو باز داشته باشین،من اینبار میـــــــخواستم ارشد قبول بشم؛

اما خدا از همون اوایل مهر منو طوری درگیر مسئله ای کرد که بهش حساس بودم که نه تنها کنکور ارشد که بسیاری از آرمان های دیگه ام رو تحت شعاع قرار داد...

ماجرایی که شاید اینقدرا هم اهمیت نداشت اما وسواس زیادی اینقدر برام بزرگش کرد و برام اینقدر مهم شده بود که همه مسابقات و فراخوان هایی رو که مدت ها توی دانشگاه منتظر فرا رسیدنشون بودم و حتی گاها خودم موجب شکل گیریش شده بودم رو کنار گذاشتم تا با فراغت بال و فکر آزاد بهش رسیدگی کنم...

خلاصه وقتی حسابی از همه دوستان و هم اراده ای ها برای خوندن برای ارشد عقب افتادم و همه برنامه هام به هم خورد و علی رغم کلی انتظار و ذوق قبلی توی هیچکدومشون شرکت نکردم و دقیقا زمانی که برای پاس کردن درسهای معمولیم هم دیگه دیر شده بود فهمیدم که نباید به هیچ چیز وسواس بی حد نشون داد،وقتی فهمیدم که دیگه خیلی دیر بود.

حالا آدمی که دو موتوره صبح تا شب وشب تا صبح دنبال کار و بار و آمال و آرزوهاش رفته بود و کلی سودا به سرش بود ناگهان احساس پوچی میکرد...

.....کنکور ارشد رو بدون ذره ای آمادگی دادم...،تمام درسهای ترم پیش رو که هر کدومش کلی برام ذوق داشت رو با بی میلی فقط پاس کردم و حتی با دوستام دچار تناقض هایی شدم که توی عمرم با هیچ کس به این پارادوکس ها نرسیده بودم...

این ترم هم شرایط بهتری ندارم،کلی برای انتخاب موضوع پایان نامه ذوق زدم اما انگار اون هم نفرین شده بود...

یاد گرفتم...یاد گرفتم که وقتی کنکور قبول میشم که برام مهم نباشه وقتی جلو میافتم که سبقت نگیرم...

یاد گرفتم،که رها کنم هر آنچه رو که باهاش درگیرم...


شاید نوعی توکل کردن باشه،چیزی که ما گاهی ازش خیلی فاصله داریم و گاهی خودمون رو عامل کنترل کننده اوضاع میدونیم در حالیکه کارها به دست خدا میچرخه نه ما...

راستی،با شماهام،سمیرا،شیما،لیلا...

من،کنکور ارشد امسال رو مجاز نشدم....

آره من،همونی که شماها رو برای خوندن راه انداخت...


-رهایش کن،به سراغت می آید...

-مرتبط

-دعام کنین که رها کنم..!

نگرفتی سراغم...آه


 

عطش کشته گانیم،شبنمی کو

به دل زخمی ما مرهمی کو

 

نه به گلزار عالم رنگ و بویی

نه به دل بی تو نقش آرزویی...

 

ز فراق تو ای جان بی شکیبم

زوصال تو ای گل بی نصیبم

 

زغمت بی شکیبم

ز رخت بی نصیبم

 

به جوارت پناهی

که به عالم غریبم

 

نه به گلزار عالم رنگ و بویی

نه به دل بی تو نقش آرزویی...

 

نفسی پرده از رخ در فکن

به دمی رونق یوسف شکن

به دمی رونق یوسف شکن

نفسی پرده از رخ در فکن

 

نگرفتی سراغم... آه

نوزیدی به باغم... آه

ندمیدی تو ای مه ... آه

به شب بی چراغم... آه

 

ز فراق تو ای جان بی شکیبم

ز وصال تو ای گل بی نصیبم

زغمت بی شکیبم

ز رخت بی نصیبم

به جوارت پناهی

که به عالم غریبم...

...

...

این شعر زیبا با صدای مختاباد؛


-من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت،چنان بخوان که تو دانی...

-اللهم عجل لولیک الفرج

هوایم کن....هــــــــــــوائیم... :(

http://s4.picofile.com/file/7750306127/Aqaye_Man_Salam.jpg

و احساس کبوتر بودنم را تازه فهمیدم

و بستم رشته پرواز خود را با هزاران زائر دیگر

به قفل پنجره فولاد آقاهر چه محکم تر

و گفتم ای کران تا بیکران صحن و رواقت

زائرم کردی و غم ها را زدودی از وجودم

زبانم، آشیانم، آب و نانم داده‌ای بگذار همین جا بال وپر گیرم

در این جا این وسیع نور قاصد گردم این زوار عاشق را، همان دشت شقایق را

بگو تا نامه بر باشم
زبام خود هوایم کن
برای یک سفر امشب دعایم کن

که تا کرب و بلا پر گیرم و بوسم دوباره خاک سرخی را
که بوی سیب سرخ می آید، از آن شش گوشه روشن

هوائیم، هوائیم، دوباره کربلاییم
هوایم کن هوائیم، دوباره کربلاییم

وقتی به طوس جا به کنار تو می‌کنم
احساس وصل حق به جوار تو می‌کنم

در بین خلق از همه با آبروترم
چون کسب آبرو ز غبار  تو می‌کنم

یک حج به نامه عملم ثبت می‌شود
با هر قدم که رو به دیار تو می‌کنم

بر یازده امام چو دلتنگ می‌شوم
می آیم و طواف مزار تو می‌کنم…

-رونق در چیدمان(اتاق خواب)

المَرأَةَ رَيحانَةٌ وَلَيسَت بِقَهرَمانَةٍ... ؛

امام على عليه السلام :

وَلاتُمَلِّكِ المَرأَةَ أَمرَها ما جاوَزَ نَفسَها فَإِنَّ المَرأَةَ رَيحانَةٌ وَلَيسَت بِقَهرَمانَةٍ... ؛


كارى كه در توان زن نيست به او مسپار زيرا او چون گُلى است (ظريف و آسيب پذير) نه قهرمان و كار فرما.

نهج البلاغه، نامه 31

***

امام صادق عليه السلام :

أَكثَرُ الخَيرِ فِى النِّساءِ؛


بيشترين خير و بركت در زنان است.

من لايحضره الفقيه، ج3، ص385، ح4352 

***

امام على عليه السلام :

صيانَةُ المَرأَةِ أَنعَمُ لِحالِها وَأَدوَمُ لِجَمالِها؛


محفوظ بودن و پاكدامنى براى سلامتى زن مفيدتر است و زيبايى او را بادوام تر مى كند.

غررالحكم، ج4، ص200، ح5820

***

رسول اكرم صلى الله عليه و آله :

اَلحَياءُ عَشَرَةُ أَجزاءٍ فَتِسعَةٌ فِى النِّساءِ وَواحِدٌ فِى الرِّجالِ؛


حيا ده جز دارد، نه جزء آن در زنان است و يك جزء در مردان.

كنزالعمال، ج3، ص121، ح5769

***

رسول اكرم صلى الله عليه و آله :

حَسِّنوا أَخلاقَكُم وَالطُفوا بِجيرانِكُم وَأكرِموا نِساءَ كُم تَدخُلُوا الجَنَّةَ بِغَيرِ حِسابٍ؛


اخلاق خود را نيكو كنيد و با همسايگان خود مهربان باشيد و زنان خود را گرامى بداريد تا بى حساب وارد بهشت شويد.

التوحيد، ص 127

***

رسول اكرم صلى الله عليه و آله :

عِفُّوا تَعِفُّ نِساؤُكُم؛


پاكدامن باشيد تا زنانتان پاكدامن باشند.

نهج الفصاحه، ح 1089

  ***

رسول اكرم صلى الله عليه و آله :

اِستَوصُوا بِالنِّساءِ خَيرا؛


يكديگر را به رفتار نيك با زنان سفارش كنيد.

بحارالأنوار، ج33، ص628، ح744

  ***

رسول اكرم صلى الله عليه و آله :

اَلحَياءُ حَسَنٌ وَلكِن فِى النِّساءِ أَحسَنُ؛


حيا خوب است ولى براى زنان خوب تر است.

نهج الفصاحه، ح 2006

***
رسول اكرم صلى الله عليه و آله :

إنَّ اللّه  تَبارَكَ وَتَعالى عَلَى الناثِ أَرأَفُ مِنهُ عَلَى الذُّكُورِ وَما مِن رَجُلٍ يُدخِلُ فَرحَةً عَلَى امرَأَةٍ بَينَهُ وَبَينَها حُرمَةٌ إِلاّ فَرَّحَهُ اللّه  تَعالى يَومَ القيامَةِ؛


خداى بزرگ، به زنان مهربان تر از مردان است و هيچ مردى، زنى از محارم خود را خوشحال نمى كند، مگر آن كه خداوند متعال او را در قيامت شاد مى كند.

كافى، ج6، ص6، ح7

پوستر هایی با موضوع عفاف و حجاب در سایت نهضت مردمی پوستر انقلاب


http://s4.picofile.com/file/7747218274/My_Family.jpg 

مادرم،بخشی از هویتم،هم او که از تعریف پدر نیز برایم چیزی کم نگذاشت...

(:مامان خوب و دلسوزم،روزت مبارک:)



-حدیث موضوعی

-نقش زن در سلامت جامعه از دیدگاه شهید مطهری


-ولادت دخت نبی اکرم زهرای اطهر سلام الله علیها و روز زن و بزرگداشت مقام مادر بر تمامی عارفان به حق  ایشان مبارک باد.

-سالروز شهادت مرتضی مطهری و بزرگداشت مقام معلم گرامی باد.

-از همه دوستانی که در مرورهای روزانه چیزی به من آموختند تقدیر و تشکر میکنم.

من از بیگانگان دیگر ننالم...

 


سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد

و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد

غلام همت آن نازنینم

که کار خیر بی روی و ریا کرد

من از بیگانگان دیگر ننالم

که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

گر از سلطان طمع کردم خطا بود

ور از دلبر وفا جستم جفا کرد

خوشش باد آن نسیم صبحگاهی

که درد شب نشینان را دوا کرد

نقاب گل کشید و زلف سنبل

گره بند قبای غنچه وا کرد

به هر سو بلبل عاشق در افغان

تنعم از میان باد صبا کرد

بشارت بر به کوی می فروشان

که حافظ توبه از زهد ریا کرد

وفا از خواجگان شهر با من

کمال دولت و دین بوالوفا کرد

"حافظ"
این شعر حافظ با صدای حسام الدین سراج

-من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد...

اذن دخول


http://s4.picofile.com/file/7743791505/Ezn_Dokhool.jpg

آقاجون،داشتیم!؟
مگه نه اینکه اذن دخول به حریم شما بزرگان اشک چشمه؟!پس چرا منو راه نمیدین؟!
منم کربلا میخوام...

-امروز صبح بطور ناگهانی قرار شد خواهرام جایگزین دو نفر دیگه برن کربلا،اما من گذرنامه ام حاضر نبود...  :(
-منم کربلا میخوام...

-أَللّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَومَ الْوُرُودِ

شیخ همه ساحتی بود


کبوتر ها کنار حوض آب در حياط مسجد جامع اصفهان


شیخ، به اذعان همه دردآشنایان، ذوفنون بود. همه ساحتی بود...

فقط معمار نبود، فیلسوف و مهندس نیز بود. ادیب و عارف هم بود. از همه مهم تر اینکه مرد اجرا و سیاست نیز بود...

شیخ هم در زمین بود هم در آسمان....



تاکی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه


جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

 

رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

در میکده رهبانم و در صومعه عابد

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد


یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه


روزی که برفتند حریفان پی هر کار

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار


او خانه همی جوید و من صاحب خانه

 

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو


مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

 

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید


دیوانه منم من که روم خانه به خانه

 

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید

دیوانه برون از همه آیین تو جوید

تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید


بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

 

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست


یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

 "مخمس شیخ بهایی"


تمنای وصال با صدای مختاباد


سوم اردی بهشت روز بزرگداشت شیخ بهایی و روز معمار بر تمامی آنانکه دست اندر کار عمران و آبادانی هستند چه در کالبد شهر و چه در کالبد تن  مبارک باد.