دنگ دنگ
آی بيا پهلوان، وارد ميدان بشو
نوبتت آخر رسيد...
معرکه، کشتی تو با خداست

اين طرف گود منم يک تنه،
آن طرف گود خدا با همه
زور خدا از همه کس بيشتر
زور من از مورچه هم کمتر است
آخرش او می برد
او که خودش داور است


بازوی من را گرفت
برد هوا، زد زمين
خرد شدم اين چنين...
آخر بازی ولی،
گفت: بيا
جايزه بازی و بازنده گی
يک دل محکم تر است
يک زره آهنی
پاشو تنت کن ولی،
باز نبينم که زود
زير غمم بشکنی...!


شعر از عرفان نظر آهاری
یادمه یک زمانی حوالی سال 84 یک دفتری داشتم که توش جملاتی رو مثل مشق شب برای خودم تلقین میکردم ،یک بار گمونم حدود هفت هشت صفحه رو کامل و خط در چفت و پشت سر هم از این جمله پر کرده بودم...

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت-وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت-وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت-وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت-وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت-وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت-وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت-وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت-وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت--وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت-وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت-وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت--وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت-وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت-وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت... 

-اون دفتر تا مرز بیست سالگی باهام بود،وقتی بیست سالم شد نشستم توش نوشتم که تا بیست و پنج سالگی به چیا باید دست پیدا کنم،سالها اون دفتر فراموش شده بود،تازگی کشفش کردم،همه نوشته ها محقق شده بود،حتی حالا که فکر میکنم میبینم بعضا چه معجزه آسا محقق شده...

-بعد از اون دفتر ،همیشه روی دیوار اتاقم بُرد میچسبوندم و روی بُرد رو پُر میکردم از شعر و حرف و یادداشت و نشونه و نقاشی و همه چی... همه اون بُرد ها الان توی انباری بایگانی شده...

-بعد از بُرد این وبلاگ...


-الان که گذشته دفتر رو به همه اش ترجیح میدم،چون مخاطبش فقط خودم بودم،برای خودم بودم،طلیعه بی ریب،نه این طلیعه...
طلیعه ی وسیع و تنها و سر به زیر و ســـــــــــــــخت ،طلیعه ی محکم،طلیعه ی سالم ؛ نه طلیعه زخمی... باید تلقین قدیمی رو تکرار کنم،باید احیا شد...



-گذشت آنسان که اینسان گذشت.!..؟

-لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم

/**/